|
شرح سریال muhtesemyuzyil
|
||
|
زندگی نامه سلطان سلیمان قانونی و شرح سریال muhtesemyuzyil |
|
دلخوشان چالداران لازم است چشم گشوده و درك كنند كه در حالی كه نه تنها دیوار برلین بلكه همه دیوارها میان غرب فرو ریخته است ، آنها دانسته و ندانسته دیوار حائل میان مسلمان ایجاد می نمایند. | ||||
|
۱۳۹۰/۲/۱۹به نقل از سایت تابناک |
||||
كانال تلویزیونی شو تی وی تركیه چندی است كه اقدام به پخش سریالی تحت عنوان «صد سال باشكوه» می نماید كه در آن بزرگترین امپراطور عثمانی بیش از آنكه یك مرد صحنه های جنگ باشد، مرد هیجانات حرمسرا و زن باره ای است كه البته بیش از ما تعمق در مورد آن مربوط به ترك هاست اما اخیرا در بخشی از این سریال، در دیالوگ میان پادشاه عثمانی و وزیر اعظم كه قرار است در آن پاسخ نامه شاه اسماعیل بنیانگذار سلسله صفوی و عامل ظهور ایران نوین داده شود، وی به كاتب كه قصد دارد عنوان نامه را با عنوان شاه اسماعیل آغاز نماید، با تحكم می گوید: « از چه زمانی شكست خورده چالداران و امیری بی اهمیت، شاه شده است...؟»
به گزارش ایران بالكان؛ به كارگیری این عبارت اگرچه می تواند در واكنش به نامه ها وهدایای تحقیرآمیزی چون ارسال شانه و ... از جانب شاه اسماعیل به سلطان سلیم باشد اما با این وجود در جای خود می تواند بهانه ای برای پرداختن به نامه های رد و بدل شده میان شاهان صفوی و عثمانی نیز باشد.
و اما:
دلخوشان چالداران می دانند، چالداران تنها جنگ با شاه ایران نبود، بلكه در بخشی انتقام به ابراز ارادت اتباع سلطان سلیم به شاه اسماعیل بود كه سبب قتل عام پنجاه هزارنفر از مریدان شاه ایران در سرزمین آناتولی، توسط سلطان عثمانی انجام شد.
دلخوشانی كه به چالداران دل خوش كرده اند، با وجود گذشت قرن ها هنوز جنگ را نیمه تمام دانسته و همچنان دل نگران مریدان شاه اسماعیل در سرزمین آناتولی هستند. این دلخوشان و ذهن های مانده در چالداران، در امتداد چالداران، قتل عام علویان درسیم را بر پا می دارند.
دلخوشان چالداران بیش از آنكه سرمست پیروزی باشند، همواره در هراس مردمی هستند كه در سرزمین آناتولی، شاه اسماعیل را نه شاه بلكه بعضا تا مقام الوهیت بالا برده اند.
دلخوشان چالداران خود بخوبی می داند كه شاه اسماعیل نه تنها در ایران، بلكه درسرزمین آناتولی نیز شاه بوده و این چه شكستی است كه شكست خورده در نزد مردم آن كشور، شاه و پیروز را ... نموده است. ظاهرا چالداران با خود غلبه فرهنگی را به همراه نداشته است.
دلخوشان چالداران وا داده در برابر غرب، امروز شاهدند كه چگونه میراث داران شاه اسماعیل، سرفرازانه نمایندگی اسلام را نموده و به تنهائی در برابر غرب ایستاده اند.
دلخوشان چالداران بهتر است در چالداران ودر عالم رویا باقی بمانند، كه اگر چشم گشایند این بار خواهند دید كه نه در پشت دروازهای وین، بلكه كه در پشت دروازه های ادرنه مانده اند.
دلخوشان چالداران نیك می داند كه اگر مبنا بر دلخوشی های گذشته باشد، نه تنها سرزمین آناتولی كه سرزمینی به وسعت دنیای دیروز، در سیطره خشایار و داریوشی بوده است كه از آن خاندان صفوی برخاسته است.
دلخوشان چالداران لازم است چشم گشوده و درك كنند كه در حالی كه نه تنها دیوار برلین بلكه همه دیوارها میان غرب فرو ریخته است ، آنها دانسته وندانسته دیوار حائل میان مسلمان ایجاد می نمایند.
دلخوشان چالداران خوب است به جای ماندن در دیروز تاریخ خود پنداشته شان، چشم به امروز گشوده و شرایط حاكم بر آن را درك كنند.
و اما جان كلام:
دلخوشان چالداران خوب است بیدار شده و با عبور از ذهنیت چالداران، ضمن همراهی با مردم خویش، بستر ساز آشتی میان شاه اسماعیل و سلطان سلیمی باشند كه غرب چهار صد سال است تلاش می كند همواره میان آنان، جنگی دائمی برقرار باشد؛ در ۱۵۱۴ اگر دو سپاه اسلام، به جای چالداران رو به شرق و غرب داشتند، بی شك امروز بر جهان وضعیتی دیگر حاكم بود.
صادق ملكی، كارشناس مسائل بین الملل - ایران بالكان (ایربا)
توضیح تاریخی: جنگ چالدران در ۳۱ مرداد ۸۹۳ هجری خورشیدی میان سپاه قزلباش ایران به فرماندهی شاه اسماعیل یكم صفوی با ارتش عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یكم رخ داد. محل این نبرد در دشت چالدران (در شمال آذربایجان) بود. در این جنگ نیروهای قزلباش كه در حدود ۴۰ هزار تن بودند با سپاه حدود ۱۰۰ هزار نفری عثمانی جنگیدند و به دلیل كمی نفرات و نداشتن سلاح گرم از سپاه عثمانی شكست خوردند، این در حالی بود كه ارتش عثمانی دارای توپخانه و تفنگهای انفرادی بود، ولی سربازان ایرانی با شمشیر، نیزه، و تیر و كمان میجنگیدند. پس از این جنگ، دیاربكر و كردستان باختری برای همیشه از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد.
راز گسترش تمدن اسلامي در اروپا
آيا شمشير عثماني عامل اصلي گسترش اسلام در اروپا بود؟
عبدالله شهبازي
ميرفت تا بزرگترين و مقتدرترين دولت اروپايي قرن چهاردهم و پانزدهم ميلادي شود و به عنوان تنها وارث امپراتوري بيزانس بر سرزمينهاي وسيعي از اروپا و مديترانه و بينالنهرين و شبهجزيره عربستان سيطره يابد. اقتدار سياسي، قدرت نظامي، سازمان اجتماعي و توسعه اقتصادي، قابليتهاي دروني اين ميراثداري را براي عثماني فراهم كرده بود؛ اما اين توانمنديها از پايههاي اصيل و استواري برخوردار بودند.
زماني كه مردم بوسني به همراه بزرگان قوم خود، شاه كاتوليك كشورشان --- استفن --- را رها كردند و قلعههاي خود را روي سپاهيان سلطانمحمد فاتح گشودند و بسياري از آنان داوطلبانه و بيدرنگ مسلمان شدند، يادآور فتح ايران توسط مسلمين صدر اسلام بود. با وجود تمام كم و كاستيهاي امپراتوري عثماني، در جهان نمادي از حكومت اسلامي شناخته ميشد. در چنين شرايطي گسترش حكومت عثماني كه از دارالخلافه بغداد به قسطنطنيه رسيده بود و براي مردم تحت ستم حكومتهاي بيدادگر اروپا فرشته نجات تلقي ميشد.
نگاهي هر چند كوتاه بر چگونگي حضور دولت عثماني و گسترش اسلام در سرزمينهاي اروپايي، در فضاي امروز جهان كه پر از همهمة برخورد يا گفتوگوي تمدنهاست، جذاب و رغبتانگيز خواهد بود؛ به همين منظور مقالة كوتاه زير، به شما گراميان تقديم ميشود.
عثماني به عنوان بزرگترين و پهناورترين دولت اسلامي پس از فروپاشي خلافت عباسي شناخته ميشود. اين دولت در سدههاي هفتم و هشتم هجري (سيزدهم و چهاردهم ميلادي) در سرزمين آناتولي ظهور كرد؛ در نيمه دوم سده چهاردهم، به رهبري بايزيد اول (ايلدرم بايزيد، بايزيد رعدگونه)، قلمرو آن در قاره اروپا گسترش چشمگير يافت و در اوائل نيمه دوم سدهپانزدهم با فتح قسطنطنيه، به رهبري سلطان محمد دوم (فاتح)، در مقام تنها وارث امپراتوري روم شرقي(بيزانس) جاي گرفت. به اين ترتيب در پايان سده پانزدهم، دولت عثماني به اوج اقتدار و شكوه خود دست يافت؛ اقتدار و شكوهي كه بيش از يك سده دوام آورد. در اين دوران، عثماني نه تنها ---- از نظر وسعت قلمرو و كثرت اتباع، اقتدار نظامي و سياسي، نظم و سامان اجتماعي و ثروت دولت و سعادت و رفاه ملت --- اولين دولت اروپايي به شمار ميرفت، بلكه از حوالي نيمه سده شانزدهم ميلادي، خود را وارث رسمي خلافت اسلامي و رهبري جهان اسلام نيز ميدانست. در اين زمان عثماني كشور پهناوري بود كه قلمرو آن در اروپا تا نزديكي شهر وين (پايتخت امپراتوري هابسبورگ) امتداد داشت؛ بخش عمده سرزمينهاي جنوب درياي مديترانه و شبهجزيره عربستان را در برميگرفت، از شمال به رود دن و از شرق به مرزهاي ايران محدود بود. از منظر اروپاييان غربي، اين دولت مهمترين تجلي تمدن اسلامي بود و داد و ستد و تعارضهاي فرهنگي و سياسي و نظامي با آن نقش اصلي در تكوين انگارهاي داشت كه غربيها از اسلام كسب كردند.1
برخلاف تصويري كه در تاريخنگاري رسمي غرب رواج يافته، گسترش سريع عثماني در قاره اروپا را نميتوان تنها به عنوان يك فرايند نظامي مبتني بر توسعهطلبي و قهر و غلبه ارزيابي كرد. در اين فرايند گروش داوطلبانه بخش مهمي از مردم اروپا به اسلام، نقش تعيين كننده داشت؛ و گرنه دولت عثماني هيچگاه نميتوانست تمدني چنان شكوفا و باثبات را در سرزمينهاي اروپايي خود پديد آورد. گسترش عثماني در قاره اروپا آميزهاي است از لشگركشي مسلمانان و حمايت همهجانبه مردم بومي از ايشان. اين روندي است مشابه آنچه پيش ازآن در ايران و مصر و سرزمينهاي شرقي و جنوبي مديترانه و اسپانيا و هند رخ داده و به ايجاد تمدنهاي اسلامي شكوفا در اين مناطق انجاميده بود.
عثمانيان در قبال «اهل كتاب» و اتباع مسيحي اهل تسامح و تساهل بسيار زايد بودند و اين براي مردم اروپا، كه از ستم مذهبي كليساي رم و حكمرانان خود رنج ميبردند، «موهبتي الهي» به شمار ميرفت. استانفورد شاو درباره گروش داوطلبانه مردم اروپا به عثماني مينويسد:
«عثمانيها در رفتار با اهل ذمه يا «اهل كتاب» --- يعني مسيحيان، يهوديان و ساير ادياني كه به وحدانيت خدا ايمان داشتند --- از همان روش ديرينه اسلامي يعني بردباري و مداراي ديني پيروي كردند. بنابراين روش، تا زماني كه اهل ذمه حكومت اسلامي را به رسميت ميشناختند حكومت اسلامي موظف بود از جان، مال و مذهب آنان حمايت كند. شماري از مسيحيان بالكان براي اين كه از مزاياي مذهب رسمي كشور برخوردار شوند... به اسلام گرويدند.2
بوگوميلها3 در ايجاد زمينههاي اين موج گرايش به اسلام موثر بودند. «اين فرقه در حكومت مسيحيان مورد آزار بودند و پيروزي عثمانيها را رهايي خود تلقي ميكردند. اما هيچ كوششي براي جذب آنان به اسلام صورت نگرفت.»4
در تاريخ اروپا نمونههاي فراواني از اين موج گرايش به اسلام و پذيرش داوطلبانه حكومت عثماني يافت ميشود. براي مثال، در سال 1453 بزرگان و مردم بوسني از شاه كاتوليك اين كشور، استفن، حمايت نكردند و قلعههاي خود را به روي قشون سلطانمحمد فاتح گشودند و بسياري از ايشان داوطلبانه و همزمان مسلمان شدند. كمي بعد، در سال 1457 برانكوويچ،5 شاه صربها، درگذشت و وراث او حكومت خويش را تابع پاپ قرار دادند. مردم صرب شوريدند؛ اعلام كردند كه حكومت مسلمانان را ترجيح ميدهند و دروازه شهرها را به روي قشون سلطانمحمد فاتح گشودند. به اين ترتيب در سدههاي پانزدهم و شانزدهم ميلادي براي مردم غيركاتوليك اروپا، عثماني نيرويي نجاتبخش به شمار ميرفت.
عثمانيان به اين نقش آزاديبخش خود واقف بودند و براي پيروزي بر امپراتوري هابسبورگ و كليساي روم، به عنوان رهبر جبهه صليبي عليه عثماني، از آن بهره ميبردند. سليمان قانوني در نامهاي كه در سال 959 ق./ 1552 م. به رهبران پروتستان اروپا نوشت، ايشان را به مبارزه عليه پاپ و امپراتور هابسبورگ و اتحاد با هنري دوم، پادشاه فرانسه، ترغيب كرد. اين در زماني است كه هنري در تلاش براي اتحاد با حكمرانان پروتستان آلمان عليه امپراتوري روم مقدس، دشمن مشترك عثماني و فرانسه بود. تاريخ اسلام كمبريج، فشار عثماني بر امپراتوري هابسبورگ در سالهاي 1521 --- 1555 را عامل مهمي در تحكيم نيروهاي رفورماسيون و پيروزي نهايي آنها ميخواند. در طول سدههاي شانزدهم و هفدهم، تقويت پروتستانها و كالونيستها، همانند اتحاد با فرانسه، يكي از اصول اساسي در سياست خارجي عثماني بود. در دوران حاكميت عثماني، كالونيسم در مجارستان و ترانسيلواني تبليغ و تقويت ميشد، ولي در آن بخش از مجارستان كه در زير سلطه حكومت هابسبورگ قرار داشت، مسيحيت كاتوليك حاكم بود. پيوند عثماني با كالونيسم تا حدي نيرومند بود كه مخالفان اين مذهب، آن را «كالونو --- توركيسموس»6 (طريقت كالوني--- تركي) ميناميدند. در حالي كه مارتين لوتر، بنيانگذار پروتستانيسم، عثماني را بلايي ميخواند كه خداوند براي بيداركردن مسيحيان فرستاده است، برخي پروتستانها تا جايي در تجليل از نقش رهاييبخش عثماني پيش رفتند كه آن را «نشانه لطف الهي» خواندند.7
ستمگري حكمرانان اروپا و بيزاري مردم از ايشان در اين موج گرايش به اسلام نقش بزرگي ايفا كرد. براي مثال، در سده پانزدهم ميلادي، حكمران والاشي (افلاق)8 شخصي به نام ولاد سوم دراكول بود كه به «ولاد تپس» (ولاد چهار ميخكش) شهرت داشت؛ زيرا مخالفان خود را با اين روش شكنجه ميكرد. عثمانيها نيز همين عنوان او را به تركي به كار ميبردند و اورا «قازقلوبيگ» ميخواندند. ولاد تپس حدود سال 1431 عضو فرقه مخفي طريقت اژدها،9 به رهبري زيگيسموند، شد. اين فرقه را واسلاو چهارم، امپراتور روم مقدس، و همسر دومش، باربارا چيلي، در سال 1387 براي تهاجم صليبي عليه عثماني ايجاد كرده بودند. ولاد در سال 1437 حكمران والاشي شد و والاشها او را «دراكول» (اژدها) و پسرش، ولاد چهارم، را «دراكولا» (پسر اژدها) ناميدند. واژه «دراگون» (دراكول) به معني «شيطان» نيز هست و مردم بيشتر اين معنا را مد نظر داشتند. در سال 1442 ولاد چهارم دراكولا به اسارت سلطان مراد دوم درآمد، در سال 1448 آزاد شد و در سال 1456 با حمايت نظامي عثماني حكومت والاشي را به دست گرفت. او با مردم والاشي رفتار خشونتآميزي در پيش گرفت و در سال 1459 اعضاي خاندانهاي بايار (بزرگان) را به ميهماني دعوت كرد، تمام آنها را به اسارت گرفت و پس از شكنجههاي وحشيانه به قتل رساند. او در سال 1462 به جنگ با عثماني برخاست و در دوران اين جنگ اسراي جنگي را شكنجه و در جنگلهاي منطقه مصلوب ميكرد. ولاد دراكولا در اواخر دسامبر 1476 به قتل رسيد.10 آبراهام (برام) استوكر، نويسنده ايرلندي --- انگليسي و خالق داستان معروف دراكولا (1897)، شخصيت خونآشام افسانهاي خود را براساس داستانهايي آفريد كه از آرمينيوس وامبري درباره زندگي ولاد دراكولا شنيده بود.11 طبعا، مردم اروپا انضمام به قلمرو دولت مقتدر و قانونمند عثماني را بر حكومتهايي از اين دست ترجيح ميدادند.
در سدههاي پانزدهم و شانزدهم ميلادي موج گروش به اسلام در ميان تمامي مسيحيان اروپا، اعم از كاتوليك و غيركاتوليك، بسيار نيرومند بود و اين نو مسلمانان نه تنها از تمامي حقوق يك مسلمان بهرهمند بودند بلكه از طريق نظام دوشيرمه،12 در ساختار سياسي عثماني به سرعت بركشيده ميشدند. در اين ساختار نه تنها تركها بر ساير اقوام برتري نداشتند، بلكه مسلمانان اروپايي به دليل شايستگي خود، به سرعت به صاحبان واقعي دولت عثماني بدل شدند. جوزف هامر پورگشتال، مورخ نامدار اتريشي، مينويسد: اغلب كارگزاران دولت عثماني مسيحيان نومسلمان بودند و وزرا و سرداران بزرگ دوران سليم و سليمان، كه عثماني را به برترين درجه بزرگي و جلال رسانيده و مدتها در اوج شوكت حفظ كردند، همه اروپايي بودند. از ده نفر صدراعظمهاي آن عصر هشت نفر مسيحياني بودند كه به اسلام گرويدند. ابراهيم پاشا13 (پارگالی ابراهیم پاشا دستیار ویژه و صدراعظم سلطان سلیمان قانونی که درسریال muhtesemyuzyil نقش مهمی دارد) و خصي سليمان پاشا يوناني، اياز پاشا و لطفي پاشا و احمد پاشا آلبانيايي، سميزعلي پاشا و پرتو پاشا و هرزك اوغلو و دوكاچين اوغلو اهل هرزگوين (هرسك) و رستم پاشا، برادرش سنان پاشا، فرهاد پاشا، احمد پاشا و داوود پاشا آلبانيايي و كروات بودند. محمد پاشا سوكولي، صدراعظم نامدار دوران سليمان و سليم دوم، و وزير مصطفي پاشا و پهلوانان سرحددار: خسرو پاشا و ييلاق مصطفي پاشا و زال محمد پاشا و للهمصطفي پاشا و محمد بيگ و بالتاچياحمد پاشا و تمرعلي پاشا و صوفيعلي پاشا، اهل بوسني بودند. حسن پاشا حاكم يمن و خصيجعفر پاشا روس بودند. اغلب امراي دريايي عثماني نيز، كه ساليان مديد دولتهاي مسيحي اروپا را به هراس ميانداختند، مسيحي نومسلمان و بيشتر يوناني و مجار و كروات بودند.14
نقش فائقه مسلمانان مسيحيتبار اروپايي را در اداره دولت عثماني در سدههاي هفدهم و هيجدهم نيز ميتوان ديد. خاندان كوپرولو، كه در نيمه دوم سده هفدهم دولت عثماني را بار ديگر به اوج شكوفايي و اقتدار خويش رسانيدند، آلبانيايي بودند. بسياري از صدراعظمهاي عثماني در اين دو سده آلبانيايي، كروات، بوسنيايي، صرب، يوناني، گرجي، ونيزي، ابخازي،15 ارمني،16 و روس17 بودند.
به رغم اين واقعيات، ترسيم عثماني نه به عنوان يك دولت ريشهدار و كهن اروپايي -- كه هم از نظر جغرافيايي و هم از نظر برخي سنن فرهنگي و سياسي، وارث امپراتوري روم شرقي (بيزانس) به شمار ميرفت و از مديريت نخبگان اروپايي و نيمهاروپايي18 در تمامي سطوح برخوردار بود --- بلكه به عنوان يك قدرت بيگانه سلطهگر و مهاجم «ترك» يا «مسلمان»، سنتي غيرعلمي و تعصبآميز است كه در تاريخنگاري رسمي غرب رواج فراوان دارد.
پيشتر، نگارنده درباره لشكركشي طارق بن زياد به شبهجزيره ايبري، در اوائل سده هشتم ميلادي، و گرايش مردم اين سرزمين به اسلام چنين گفته بود:
«آنچه رخ داد يك انقلاب اجتماعي سترگ بود و ربطي به كشورگشايي نداشت. طارق كاري جز گشودن راه براي مردمي به ستوه آمده نكرد. راز شكوفايي سريع و حيرتانگيز تمدن اسلامي اندلس در اين است. معماران واقعي اين تمدن همان مردم بودند، نه مهاجرين مسلمان، كه هماره اقليتي ناچيز به شمار ميرفتند.19
اين داوري در مورد گسترش سريع عثماني در قاره اروپا نيز صادق است.
پينوشتها:
1- براي آشنايي با نقش عثماني در تكوين انگاره غربي از اسلام بنگريد به:
.66911-23. PP. 1Norman Daniel, Islam, Europe and Empire, Edingurgh: The University Press,
2- استانفورد شاو، تاريخ امپراتوري عثماني و تركيه جديد، ترجمه محمود رمضانزاده، مشهد: معاونت فرهنگي آستان قدس، 1370، ج 1، ص 51.
- Bogomils3
جنبش ديني مسيحي كه در سده دهم ميلادي در منطقه بالكان و سرزمينهاي اسلامنشين ظهور كرد و فرقهاي به همين نام را پديد آورد. مركز اصلي بوگوميلها در بلغارستان بود. آموزه ديني بوگوميلها به كشيشي به نام بوگوميل (دوست خدا) منسوب است. بوگوميلها عهد جديد را به عنوان كتاب مقدس ميپذيرفتند، ولي بخش مهمي از عهد عتيق را جعلي ميدانستند. گسترش سريع فرقه بوگوميل در قسطنطنيه باعث شد كه در حوالي سال 1100 ميلادي به دستور حكومت بيزانس، رهبران فرقه دستگير و به اتهام كفر و الحاد محاكمه شوند و رهبر فرقه، به نام بازيل، سوزانده شود. در سده پانزدهم ميلادي بخشي از بوگوميلها به اسلام گرويدند.
4- شاو، همان ماخذ.
- Brankovich.5
- Calvino- Turkismus.6
- P. M. Holt, Ann K. S. Lambton, Bernard Lewis ]ed[, The Cambridge History of Islam,7 .079329, Vol. 1, P.1Cambridge University Press,
- Walachia, Aflagh.8
سرزميني در جنوب روماني كه شهر بخارست در آن واقع است. عثمانيان اين سرزمين را «افلاق» ميناميدند.
- Order of the Dragon9
-0 Elizabeth Miller, "Dracula: The History of Myth and the Myth of History". 1
Benjamin H. Leblanc, "Vlad Dracula: An intriguing figure in the fifteenth century".
11- در دهه 1970 حكومت كمونيستي روماني كوشيد تا ولاد دراكولا را به عنوان «قهرمان ملي» مبارزه عليه «اشغالكران عثماني» مطرح كند. امروزه قلعه دراكولا يكي از جاذبههاي توريستي كشور روماني است.
12- دوشيرمه، كه در اصل به معناي يك پنم (خمس) است، به نظامي اطلاق ميشد كه براي گزينش بهترين جوانان متعلق به خانوادههاي جديدالاسلام مسيحي و آموزش و تربيت آنها، با هدف تصدي مناصب نظامي و حكومتي، وضع شد. اين سيستم از زمان بايزيد اول آغاز شد و در زمان مراد دوم و محمد دوم كاربرد عمومي يافت. دوشيرمه يك نظام اجباري نبود، بلكه مزيت محسوب ميشد. طبق مدارك موجود، والدين مسيحي يا مسلمان حتي رشوه پرداخت ميكردند تا فرزندانشان شامل دوشيرمه شوند. مردم بوسني، پس از اين كه دسته جمعي به اسلام گرويدند در پيمان خود با سلطان محمد دوم خواستار آن شدند كه نظام دوشيرمه آنان و فرزندانشان را شامل شود. يهوديان و ارامنه از دوشيرمه معاف بودند. (شاو، همان ماخذ، ج 1، صص -205 206) اين سيستم نخبهگزيني عثماني در سده هفدهم به انحطاط كشيده شد و دوشيرمهها به جناحهاي رقيب و متخاصم تقسيم شدند. اعتراض به فساد رايج در ميان نخبگان دوشيرمه يكي از علل شورشهاي جلالي بود. عثمان دوم به مبارزه با نفوذ نخبگان دوشيرمه پرداخت و كوشيد به جاي ايشان نخبگان جديدي از مردم ترك آناتولي را بركشد. به اين دليل است كه استانفورد شاو او را پيشگام اقدامات تركگرايانهاي ميداند كه سه سده بعد مصطفي كمال پاشا (آتاتورك) پرچمدار آن شد. (همان ماخذ، ص 332)
13- برخي مورخين ابراهيم پاشا را رومي يا كروات ميدانند و برخي بدون اين كه مليت او را ذكر كنند تنها به اصل «فرنگي» او اشاره كردهاند. (اسماعيل حقي اوزون چارشلي، تاريخ عثماني، ترجمه ايرج نوبخت، تهران: انتشارات كيهان، 1369، ج 2، ص 381)
14- [جوزف] هامر پورگشتال، تاريخ امپراطوري عثماني، ترجمه ميرزازكي عليآبادي، تهران: زرين، چاپ اول، 1367، ج 2، ص 1142.
15- ملك احمد پاشا، سياووش پاشا و ترخونچي احمد پاشا ابخازي بودند.
16- براي مثال، خليل پاشاي ارمني (متوفي 1628)، صدراعظم مراد چهارم، «به اعتقاد مسلمانان و فرنگيان يكي از مسلمانهاي بارحم و باعدل و باانصاف بود.» (هامر پورگشتال، همان ماخذ، ج 3، ص 1911.
17- احمد پاشا، صدراعظم احمد سوم، روس بود. (هامر پورگشتال، همان ماخذ، ج 4، ص 2928)
18- سلاطين عثماني، طبق سنت سلجوقيان روم، به وصلتهاي فراوان با اروپاييان دست زدند تابدان حد كه از نظر نژادي نيمهاروپايي به شمار ميرفتند. نيلوفرخاتون، همسر زيباي اورخانبيگ (غازي)، دختر امير يوناني يارحصار بود و نام يونانياش «لوتوس» (به معني نيلوفر). اين زن مادر سلطان مراد و نياي مادري سلاطين بعدي عثماني است.
19- شهبازي، زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا و ايران، ج 1، ص 480.
گروش داوطلبانه بخش مهمي از مردم اروپا به اسلام، نقش تعيين كننده داشت ؛ و گرنه دولت عثماني هيچگاه نميتوانست تمدني چنان شكوفا و باثبات را در سرزمينهاي اروپايي خود پديد آورد.
گسترش عثماني در قاره اروپا آميزهاي است از لشگركشسي مسلمانان و حمايت همهجانبه مردم بومي از ايشان. اين روندي است مشابه آنچه پيش ازآن در ايران و مصر و سرزمينهاي شرقي و جنوبي مديترانه و اسپانيا و هند رخ داده و به ايجاد تمدنهاي اسلامي شكوفا در اين مناطق انجاميده بود.
در سال 1453 بزرگان و مردم بوسني از شاه كاتوليك اين كشور، استفن، حمايت نكردند و قلعههاي خود را به روي قشون سلطانمحمد فاتح گشودند و بسياري از ايشان داوطلبانه و همزمان مسلمان شدند.
در سال 1457 برانكوويچ، شاه صربها، درگذشت و وارث او حكومت خويش را تابع پاپ قرار دادند. مردم صرب شوريدند؛ اعلام كردند كه حكومت مسلمانان را ترجيح ميدهند و دروازه شهرها را به روي قشون سلطانمحمد فاتح گشودند.
در سدههاي پانزدهم و شانزدهم ميلادي براي مردم غيركاتوليك اروپا، عثماني نيرويي نجاتبخش به شمار ميرفت.
برخي پروتستانها تا جايي در تجليل از نقش رهاييبخش عثماني پيش رفتند كه آن را «نشانه لطف الهي» خواندند.
آبراهام (برام) استوكر، نويسنده ايرلندي --- انگليسي و خالق داستان معروف دراكولا (1897)، شخصيت خونآشام افسانهاي خود را براساس داستانهايي آفريد كه از آرمينيوس وامبري درباره زندگي ولاد دراكولا شنيده بود.
در سدههاي پانزدهم و شانزدهم ميلادي موج گرويدن به اسلام در ميان تمامي مسيحيان اروپا، اعم از كاتوليك و غيركاتوليك، بسيار نيرومند بود.
جوزف هامر پورگشتال، مورخ نامدار اتريشي، مينويسد: اغلب كارگزاران دولت عثماني مسيحيان نومسلمان بودند و وزرا و سرداران بزرگ دوران سليمان و سليم، كه عثماني را به برترين درجه بزرگي و جلال رسانيده و مدتها در اوج شوكت حفظ كردند، همه اروپايي بودند. از ده نفر صدراعظمهاي آن عصر هشت نفر مسيحياني بودند كه به اسلام گرويدند.
جلد: 2
نويسنده: علي اکبر ديانت
دائرة المعارف بزرگ اسلامی ج01 (آب - آل داوود)
اِبْراهيمْپاشا، دومين صدراعظم سليمان قانونى دهمين سلطان عثمانى (حك: 926-974ق/1520- 1566م)، معروف به ابراهيم پاشاي «مقبول»، «مقتول» و «فرنگى» (صدارت: 929-942ق/1523- 1535م) (مراد بيك، 3/239؛ عثمانزاده، 24). او در پارغه (پارگا، پارگه) از توابع استان يانيه (يانيا) در اپير آلبانى زاده شد. پدرش يونس (اوزون چارشيلى، «تاريخ عثمانى» ، دريانورد بود (هامر پورگشتال، 5/36) و عثمانزاده نسب او را به يانقو بن ماديانه، بانى افسانهاي ديوارهاي دفاعى استانبول مىرساند (ص 24). در كودكى، دزدان دريايى ابراهيم را اسير كرده، در شهر مغنيسا (مانيسا، مغنيسيه) به بيوه زنى ترك فروختند. اين زن به تربيتش همت گماشت و او را دانش و هنر از جمله موسيقى بياموخت. سلطان سليمان كه در ايام وليعهدي در مغنيسا مىزيست، هنگام گردش در شهر صداي ساز او را شنيد و آنچنان شيفته گرديد كه به رغم ميل صاحبش او را خريد (هامر پورگشتال، 5/36؛ «دائرهالمعارف پادشاهان عثمانى» ، و در دفتر ويژة خود به كار گمارد. ابراهيم با ذكاوت و لياقت فوقالعادهاش توجه و علاقة سليمان را به خود جلب كرد و از چنان محبوبيتى برخوردار شد كه سليمان دوري او را حتى براي مدتى كم تحمل نمىكرد (مراد بيك، 3/244). او كه يار وفادار و مشاور ارزشمند شاهزادة عثمانى شده بود، پس از چندي ابتدا مقام «طوغانچى» (شكاربان و مسئول مرغان شكاري) و آنگاه مقام اتاقداري خاص «خاص اوداباشى» وي را بر عهده گرفت. بعد از درگذشت سليم و بر تخت نشستن سليمان، ابراهيم نيز همراه ولينعمت خود به استانبول آمد و در همان مقام اتاقداري خاص به خدمت مشغول شد. علاقة سلطان به او روزبهروز افزونتر و دوستى آن دو مستحكمتر مىشد. در پى مخالفت صدراعظم پيري پاشا با لشكركشى سليمان به جزيرة رودس، فرمانرواي عثمانى كه براي ارتقاء مقام ابراهيم پاشا دنبال فرصت مىگشت، پيري پاشا را از صدارت عزل و بازنشسته كرد و طى فرمانى در 13 شعبان 929ق/26 ژوئن 1523م مهر صدارت عظمى را به ابراهيم پاشا (آغا) داد (غطايى، 93؛ قره چلبىزاده، 419؛ منجم باشى، 3/480؛ هامر پورگشتال، 5/36) و در عين حال بيگلر بيگى روم ايلى را نيز به وي واگذار نمود (عثمانزاده، 24). پيشرفت سريع و روزافزون ابراهيم و انتصاب وي به بالاترين مقام حكومتى كه برخلاف عرف معمول در خاندان عثمانى انجام يافته بود، موجب شگفتى و حتى حسد درباريان شد و برخى مدعيان مقام صدارت را آزرده خاطر ساخت ، به طوري كه احمد پاشا وزير ثانى كه در تاريخ عثمانى به احمد پاشاي خائن شهرت دارد و صدارت عظمى را حق خود مىدانست، مخالفت آغاز كرد و خواستار حكومت مصر شد. سلطان سليمان نيز براي پايان دادن به اختلافات اركان دولت و كارگزاران حكومت، با درخواست وي موافقت كرد (منجم باشى، 3/480؛ هامر پورگشتال، 5/36). احمدپاشا در10 رمضان 929ق/24 ژوئيه 1523م به سوي مصر حركت كرد. او پس از ورود به مصر براي به دست آوردن سلطنت در مصر به مقدمهچينى پرداخت. دربار عثمانى پس از آگاهى از اقدامات احمد پاشا، موسى بيك، يكى از مأموران وفادار خود را مأمور سركوبى وي نمود ، امّا احمدپاشا با اطلاع از اين امر آشكارا علم طغيان برافراشت (منجم باشى، همانجا). اين امر نخستين حادثة مهمى است كه ابراهيم پاشا پس از گماشتگان سلطان سليم در مصر را كه در ظاهر با احمد پاشا همكار و در نهان طرفدار سلطان عثمانى بود، مأمور فرونشاندن فتنه كرد. احمد كه ياراي مقاومت نداشت، فرار كرد و به قبيلة بنى بكر پناهنده شد و سرانجام توسط محمدبيك دستگير شد و به قتل رسيد (همو، 3/481؛ هامر پورگشتال، 5/40). پس از اين موفقيت، ابراهيم پاشا در 930ق/1524م طى مراسم باشكوهى كه شخص سلطاننيز در آن حضور داشت، ازدواج كرد. اگرچه برخى مورخين عثمانى مانند منجم باشى (3/481) و نيز هامر پورگشتال (5/41) و به نقل از آنان، تاريخهاي اخير و حتى «دائرةالمعارف اسلام » او را شوهر خديجه خواهر سلطان نوشتهاند، اما اوزون چارشيلى مورخ بزرگ معاصر ترك نادرست بودن اين موضوع را ثابت كرده است. وي به استناد مآخذ دست اول قرن 10ق و بعد مانند طبقات الممالك و درجات المسالكِ جلالزاده مصطفى چلبى معروف به نشانچى وقايعنگار و «رئيس الكتابِ» ابراهيم پاشا، كنه الخبار تأليف عالى، روضةالابرارِ قره چلبى زاده، حديقةالوزراء عثمان زاده، و اسناد آرشيو «توپ قاپو» ثابت كرده است كه ابراهيم پاشا داماد خانوادة سلطنتي نبوده است، زيرا در هيچ يک از مآخذ فوق اشارهاي به اين موضوع نشده و در نامههاي متعددي که ابراهيم پاشا به مناسبتهاي گوناگون در سفر و حضر به همسرش نوشته است، عناوين رايج درباري را به کار نبرده است. نويسند? مقاله معتقد است که اين شبهه بر اثر تشريفات زياد و پرشکوه و حضور سلطان در مراسم عروسي او که احتمالاً هزين? آن را نيز پرداخته، حاصل شده است (نک: اوزون چارشيلي، «ابراهيم پاشا…» ، XXIX/355-361). گذشته از اين، نام همسر ابراهيم محسنه بوده است و نه خديجه (همان، 361).
پس از فرونشانده شدن آشوب احمد پاشاي خائن در مصر، حکومت آنجا به قاسم پاشا معروف به گوزلجه و «دفترداري» (امور مالي) آن به محمدبيگ واگذار گرديد، اما بروز اختلاف ميان اين دو مأمور عاليرتبه، نظام امور مصر را از هم گسست. پادشاه براي حل اين اختلاف به ابراهيم پاشا فرمان داد که به مصر برود. جمعه اول ذيحج? 930ق/30 سپتامبر 1524م، ابراهيم پاشا در حاليکه اسکندر چلبي «دفتردار». جلالزاده مصطفي چلبي «وقايعنگار»، خيرالدين «علوفهچي» و محمد صوفيزاده «چاوشي باشي» او را همراهي ميکردند به اتفاق 30 نفر چاوش، 500 ينيچري با 10 فروند کشتي، از استانبول به سوي مصر بادبان کشيد (صولاقزاده، 448؛ هامر پورگشتال، 5/43). سليمان نيز به نشان? احترامِ صدراعظم خود، او را تا جزاير نزديک استانبول بدرقه کرد. رسيدن موسم زمستان و طوفانهاي شديد، ادام? سفر از راه دريا را غيرممکن ساخت (منجمباشي، 3/481). ابراهيم پاشا ناگزير پس از سه هفته در خليج «مرمريس» لنگر انداخت و تصميم گرفت که از راه خشکي به سفر ادامه دهد (هامر پورگشتال، 5/43). وي ابتدا به حل آمد، آنگاه در جماديالآخر 931ق/2 آوريل 1525م وارد قاهره شد (صولاقزاده، 449؛ اوزون چارشيلي، «تاريخ عثماني»، II/320) و ورود او با استقبال مردم مواجه گرديد. ابراهيم در مدت اقامت چند ماههاش در مصر به دادرسي و از ميان بردن نارضايي مردم و تنظيم امور پرداخت. وي براساس قوانين قاتبايِ غوري قانون جديد مالي وضع کرد. دو تن از شيوخ قبايل بني حواره و بنيبقر به نامهاي احمدبن بقرا و مير عليبن عمر را از مقام خود معزول نمود و زندانياني را که به سبب عدم توانايي در بازپرداخت قروض خود دربند بودند، آزاد ساخت. مسجد عمروعاص را به هزين? شخصي خود تعمير نمود و ميزان مالياتي را که بايد به خزانه واريز شود، تعيين کرد (صولاقزاده، 449؛ هامر پورگشتال، 5/44) و نيز سکهاي از زرِ ناب ضرب کرد که «ابراهيمي» نام يافت )عطايي، 93). ابراهيم پس از آنکه ادار? امور مصر را به سليمان پاشا بيگلربيگي سوريه سپرد، از راه خشکي به استانبول مراجعت کرد. در ميان راه مرعش به قيصريه از شورش ترکمانان ذوالقدر و اجاقزاده آگاه شد، اما با مذاکره با آنان و بازگرداندن املاک ضبط شد? ايشان، به غائله خاتمه داد و در 18 ذيقعد? 931ق/6 سپتامبر 1525م وارد استانبول شد (?A, (V(2)/909؛ اوزون چارشيلي، «تاريخ عثماني»، II/321). اين حسن تدبير و پيروزي وي در حل مسائل مصر، محبوبيت او را نزد سلطان عثماني بالا برد. زماني که ابراهيم در مصر بود، مخالفانش ينيچريها را تحريک کردند و به شورش واداشتند. شورشيان خانههاي اياس پاشا وزير ثاني و عبدالسلام دفتردار او را مورد حمله قرار دادند. ابراهيم بعد از بازگشت مسببين حادثه را به شدت گوشمالي داد (منجمباشي، 3/481).
سياست توسع? ارضي سليمان قانوني، برخلاف پدرش سليم، متوجه اروپا بود. دولت عثماني که بخشي از شبهجزير? بالکان را تسخير کرده بود، مجارها را بزرگترين سد راه خود ميدانست و به همين جهت در فرصتهاي مناسب و به بهانههاي گوناگون به مجارستان و توابع آن لشکرکشي ميکرد که يکي از مهمترين آنها لشکرکشي به مُهاج است. در اين حمله، ابراهيم پاشا که تازه از مصر بازگشته بود به عنوان جلودار سپاه عثماني به سوي بلگراد حرکت کرد. ابتدا قلع? پتروارادين (ورادين) بعد از 12 روز محاصره به دست ابراهيم پاشا گشوده شد (فريدون بيک، 547-548؛ هامر پورگشتال، 5/58)، آنگاه دژ مستحکم اُيلُلوق فتح گرديد (همو، 5/59)، و ساکنان آن امان يافتند سليمان به کسي که خبر اين پيروزي را آورده بود 000‘1 سکه پاداش داد و از همراهان ابراهيم پاشا قدرداني کرد (همانجا). ابراهيم پاشا در رأس قشون عثماني، پس از عبور از رودخان? «دراوه» در 12 ذيقعد? 932ق/20 اوت 1526م واد صحراي مهاج شد، لکن در همينجا غافلگير شد و به محاصره افتاد و نزديک بود گرفتار آيد که با حمل? خسروپاشا و باليبيگ حلق? محاصره شکست و ابراهيم از مهلکه نجات يافت (صولاقزاده، 453؛ فريدون بيک، 546-551). پس از آن قلعه و شهر بودين (بوداپست؛ نک: قاموس الاعلام، ذيل بوده) تسخير گرديد که غنائم و جنگ افزارهاي زيادي از آنجا آورده شد. در ميان اين غنائم 3 تنديس بود که ابراهيم پاشا آنها را به استانبول آورد و در برابر کاخ خود واقع در ميدان اسبدواني (آت ميداني) نصب کرد (صولاقزاده، 459؛ هامر پورگشتال، 5/68). اين عمل ابراهيم، اعتراض برخي از رجال و بدخواهان را فراهم آورد، بهطوري که او را به بتپرستي متهم ساختند. در اين ميان، فغاني، شاعر معروف آن زمان با سرودن بيت زير او را هجو کرد و به دنبال آن به دستور پاشا کشته شد:
دو ابراهيم آمد به دير جهان يکي بتشکن شد يکي بتنشان
(قناليزاده، 1/765). هنگامي که ابراهيم پاشا درگير نبرد در مجارستان بود، عدهاي در آناتولي سر به شورش برداشتند. مهمترين اين ياغيان، قلندر نام از پيروان فرق? بکتاشيه بود. او با گردآوري 000‘30 نفر داعي? حکومت داشت و در آناتولي ناآرامي به وجود آورد (صولاقزاده، 464). اين خبر هنگامي به سليمان رسيد که در قلع? وارداين بود. وي ابتدا بهرام پاشا بيگلربيگي آناتولي را با عجله به مقابل? قلندر فرستاد (همانجا) و پس از بازگشت به استانبول ابراهيم پاشا را به فرونشاندن فتن? قلندر مأمور ساخت. ابراهيم با 000‘3 يني چري و 000‘2 سرباز ديگر به جانب قلندر حرکت کرد. هنگامي که ابراهيم پاشا به اقسراب (ه م) رسيد، قلندر بکتاشي و اطرافيانش فرار کردند و بهرام پاشا بيگلربيگي آناتولي و محمودپاشا بيگلربيگي قرامان به تعقيب او پرداختند. در محلي به نام «صحيفه» ميان طرفين جنگ شديدي درگرفت که نيروهاي شکست خوردند و عدهاي از اميرانش کشته شدند و ابراهيم نيز اِلبِستان عقبنشيني کرد (منجمباشي، 3/483). اطرافيان قلندر که از حمل? مجدد ابراهيم پاشا بيمناک بودند، به تدريج او را ترک کردند. ابراهيم نيز با اغتنام فرصت در محلي به نام «باشساز» باقيماند? نيروهاي ياغي را منهزم ساخت و به فتن? قلندر خاتمه داد و در 13 ذيقعد? 933ق/11 اوت 1527م به استانبول بازگشت (همانجا؛ صولاقزاده، 465؛ هامر پورگشتال، 5/70-71).
بعد از مراجعت ابراهيم پاشا به پايتخت شخصي بنام ملاقابض، با مطرح کردن مسائلي چون برتري حضرت عيس(ع) بر خاتمالانبياء(ص) در کوي و برزن آشوب جديدي برپا کرد. فناريزادهقاضي عسکر روم ايلي و محييالدين چلبي قاضي عسکر آناتولي نتوانستند ادعاي او را رد کنند. اين امر موجب عدم رضايت مردم شد و سرانجام به دستور ابراهيم پاشا مجلسي به عضويت شيخالاسلام کمال پاشازاده و سعدالدين مفتي استانبول تشکيل گرديد. قابض در اين مجلس محکوم و اعدام گرديد (هامر پورگشتال، 5/72-73؛ صولاقزاده، 468).
ابراهيم پاشا، بعد از بازگشت به استانبول با نمايند? دولت فرانسه ملاقات و دربار? حق قضاوت کنسولي مذاکره کرد و عهدنامهاي ميان دو دولت منعقد شد (هامر پورگشتال، 5/160؛ جودت 1/349-351). اين عهدنامه آخرين سند تاريخي زمان صدارت ابراهيم پاشاست. وي که 13 سال و اندي با قدرت تمام کشور را اداره کرد، از چنان مقام و منزلتي برخوردار بود که در ميان وزراي عثماني نظير نداشت. ارتفاءِ از غلامي به صدارت او را دچار غرور بيش از حدي کرده بود بهطوري که خود را همطراز سلطان ميدانست و از عناوين خاص سلطنت استفاده ميکرد. مثلاً در جريان «سفر عراقين» مناديان سپاه هنگام اعلان فرمان، او را «سرعسکر سلطان» خطاب کردند که اين امر موجب اعتاض اسکندر چلبي گرديد و حتي اين موضوع را يکي از علل دشمني ابراهيم با وي ميدانند (اوزون چارشيلي، «تاريخ عثماني»، II/337؛ هامر پورگشتال، 5/161). علاق? مفرط پادشاه به او و نيز سياست و تدبير و کاردانيش او را مرد قدرتمند دولت عثماني کرده بود. خودش در اينباره به فرستادگان فرديناند چنين ميگويد: «اين دولت بزرگ را من اداره ميکنم، زيرا تمام قدرت در دست من است. من ايالتها را تقسيم ميکنم، مأموريتها را من ميدهم. پادشاه بزرگ بدون تصويب من کاري انجام نميدهد، زيرا که جنگ، صلح، ثروت و قدرت دردست من است...» (اوزون چارشيلي، «تاريخ عثماني»، II/356-357)، اما اين قدرت فزون از حد که او را به اوج اقتدار رساند عامل سقوطش نيز گرديد. سلطان سليمان که از قدرت فوقالعاد? او بيمناک شده بود، براي عزل وي در پي بهانه بود. لشکرکشي بيحاصل به ايران، اعمال خلاف قانون، بياحترامي به مقدسات در برخي مواقع، نقش وي در اعدام اسکندر چلبي و جز آن، سوءظن پادشاه را نسبت به وي در اعدام اسکندر چلبي و جز آن، سوءظن پادشاه را نسبت به وي افزايش داد تا سرانجام وقتي در شب 21 رمضان 942ق/15 مارس 1536م به روال معمول براي صرف طعام در دربار ماند و همانجا نيز به استراحت پرداخت، سحرگاه او را در بسترش مرده يافتند. گويند قرهعلي جلاد او را خفه کرد (منجمباشي، 3/491-492؛ هامر پورگشتال، 5/162-163). جناز? او در زاوي? جان فدا واقع در محل? غلطه (گالاتا) به خاک سپرده شد (رفعت، 1/21؛ عثمانزاده، 26). ماده تاريخ درگذشت او «مست لاهوت» است (ايوانسرايي، 36). ابراهيم پاشا گذشته از سياستمداري، مردي ادبدوست و شاعرپرور نيز بوده است. گرچه «فغاني» به مناسبت هجو او کشته شد، اما شاعراني مانند اميني (نوايي، 406)، خيالي (قناليزاده، 1/354 به بعد) مورد حمايت او بودند. نيز چنانکه پيري رئيس مينويسد، با کمک مالي او کتاب
سلطان سليمان که در 935ق در تدارک لشرکشي جديد به اتريش بود، با صدور فرماني مبني بر اهداي طبل و پرچم مخصوص و افزايش حقوق از 2 ميليون به 3 ميليون آقچه، ابراهيم پاشا را به مقام «سرعسکري» (فرماندهي کل) منصوب کرد و به علما، وزرا، ارکان دولت و ضابطان ملک و ملت فرمان داد که اطاعت از او را واجب شمارند (فريدون بيک، 544-546). همچنين 3 عدد پوستين ويژ? تشريفات و 9 رأس اسب که يکي از آنها به زين و يراق و شمشير مرصع مزيّن بود براي او فرستاد (هامر پورگشتال، 5/84). ابراهيم نخستين سرعسکر تاريخ عثماني است. او ابتدا قاسم پاشا وزير ثاني و بيگلر بيگي روم ايلي را در 3 شعبان 935ق/آوريل 1529م به عنوان جلودار به ادرنه فرستاد و خود نيز در 2 رمضان 935ق/10 م? 1529م همراه سلطان سليمان از استانبول حرکت کرد و بعد از گذشتن از صوفيه و بلگراد به مجارستان رسيد. يانوش پادشاه اَنْکَروس (مجارستان) به استقبال آمد و اظهار اطاعت کرد و حکومت آنجا مجدداً به وي واگذار شد (صولاقزاده، 471). در محرم 936ق/سپتامبر 1529م ابراهيم پاشا بار ديگر بودين را تصرف کرد. نيروهاي عثماني به مرزهاي اتريش رسيدند، آنگاه شهر وين را که تا آن موقع پاي هيچ يک از نيروهاي مسلمان به آن حدود نرسيده بود، محاصره کردند (منجمباشي، 3، 486؛ هامر پورگشتال، 5/87 به بعد). مقاومت دليران? مدافعان شهر از يک سو و نامساعد بودن شرايط جوي از سوي ديگر، نيروهاي عثماني را مجبور ساخت که دست از محاصره بکشند و عزم مراجعت نمايند (هامرپورگشتال، 5/93-98). اين نخستين ناکامي سلطان و صدراعظمش ابراهيم پاشاست. آن دو براي سرپوش گذاشتن بر اين ناکامي، در نزديکي وين ديوان بزرگ را تشکيل دادند. سلطان سليمان، اميران شرکتکننده در اين لشکرکشي را هريک به فراخور حال پاداش داد که ابراهيم پاشا نيز يک قبضه شمشير جواهرنشان دريافت کرد (هامرپورگشتال، 5/94). ابراهيم که در بازگشت در عقب نيروها حرکت ميکرد، تاج مقدس مجارها را که به يغما گرفته بود، به آنان بازگرداند (منجمباشي، 3/487). در 937ق دومين هيأت سفارت فرديناند امپراتور اتريش که شواليه ژئزف دولامبرگ و نيکولايوريشيچ در آن عضويت داشتند يا ابراهيم پاشا مذاکره و با پادشاه ملاقات کردند (هامرپورگشتال، 5/104). زماني که هيأت مشغول مذاکرات صلح بود، يکي از سرداران فرديناند به نام کيليوم، بودين را محاصره کرد و عدهاي از کارگزاران عثماني را به قتل رساند (همو، 110). همين امر سليمان را براي بار پنجم به لشکرکشي به مجارستان ـ اتريش وادار ساخت. فرماندهي سپاه عثماني اينبار نيز با ابراهيم پاشا بود. اين لشکرکشي که در اصل عليه شارلکن امپراتور آلمان بود غير از تسخير قلعه گونش (کوسگ ) (منجمباشي، 3/488؛ هامرپورگشتال، 5/112-114) نتيج? ديگري نداشت. اين قبيل اقدامات نظامي بيحاصل از سويي و انديش? حمله به ايران از ديگر سو، دولت عثماني را وادار ساخت که هيأت اعزامي فرديناند و پيشنهاد صلح وي را بپذيرد. زروم دوزارا، نمايند? اتريش با 10 نفر همراه به استانبول آمد. ابتدا با ابراهيم پاشا و سپس با سلطان ملاقات کرد. در اين ملاقات از سفير خواسته شد که با تسليم قلع? اِسْترگون به منازعات خاتمه دهد. اين درخواست از سوي فرديناند پذيرفته شد و کورنوليوس دوبله چيوس شپير به استانبول آمد (همو، 128-129). ابراهيم پاشا نيز با اختيارات کامل از جانب دولت عثماني مأمور مذاکره با سفير گرديد. سياست و هوشياري وي در اين مذاکرات، به مناسبات خصمان? دو دولت پايان داد و به انعقاد نخستين عهدنام? صلح اتريش ـ عثماني منجر شد (همو، 5/142). پس از امضاي اين قرارداد، سلطان سليمان براي لشکرکشي به ايران آماده شد. در اين ميان، اولامه سلطان اميرالامراي آذربايجان به دربار عثماني پناهنده شد و باتوجه به لشکرکشي شاه تهماسب به هرات و دوري وي از پايتخت سلطان عثماني را تشويق کرد به ايران حمله برد. همچنين شورش ضرفخان حاکم بدليس عليه عثماني (روملو، 237؛ قاضي احمد قمي، 1/215-216) انديش? حمله به ايران را در او تقويت کرد. اينبار نيز ابراهيم پاشا با عنوان «سرعسکر» فرمان يافت که به ايران برود. وي، در اوايل رَبيعالآخر 940ق/اکتبر 1533م با چندين هزار «سواره و پياده و تفنگانداز» (مطراقچي، 213-214) از استانبول خارج و عازم ايران گرديد. تعداد لشکريان ابراهيم پاشا را 80 تا 90 هزار نوشتهاند (اسکندر منشي، 1/67؛ روملو، 237؛ اولي چلبي، 4/231). زماني که ابراهيم به قونيه رسيد خبر يافت که شرفبيک حاکم بدليس کشته شده است (هامر پورگشتال، 5/145). ابراهيم بلادرنگ امير شمسالدين پسر شرفبيک را به امارت بدليس منصوب کرد (بدليسي، 563) و بدينوسيله از او دلجويي کرد، آنگاه به حلب رفت و زمستان را در آنجا گذراند، در همين شهر با کاپيتان خيرالدين بارباروس افسر نيروي دريايي فاتح الجزاير ديدار کرد، همچنين با قلعهداران برخي از قلاع مرزي ايران مذاکرات دوستانهاي انجام داد و آنها را به همکاري در موقع حرکت قشون راضي ساخت. در رمضان 940ق/مار 1533م از حلب به سوي آذربايجان حرکت کرد و قلعههاي اَرجيش، عادلجواز و اخلاط را تسخير نمود (منجمباشي، 3/490؛ صولاقزاده، 483؛ هامر پورگشتال، 5/145). وي، در اول ذيقعد? 940ق/14 مه 1534م به ديار بکر آمد و پس از يک توقف 6 هفتهاي براي سامان دادن نيروهايش، ابتدا اولامه را با 000‘10 نفر به تبريز فرستاد و خود نيز در ذيحج?، 940ق/ژوئن 1534م با جميع امرا و بيگلربيگيها از ديار بکر خارج و در اوائل محرم 941ق/ژوئي? 1534م وارد تبريز شد و از همانجا اولامه را به اردبيل و خسروپاشا را به تصرف دژ النجق فرستاد و بدين ترتيب اکثر شهرهاي آذربايجان به دست ابراهيم پاشا افتاد (روملو، 237-238؛ اسکندرمنشي، 1/67؛ هامرپورگشتال، 5/148). ابراهيم بعد از تسخير تبريز، در محل? شنبِ غازان قلعهاي ساخت و 000‘1 مفر تيرانداز را به محافظت گمارد و آنگاه در ييلاق سعيدآباد (سعداباد) در شرق تبريز اردو زد (همانجا). از سوي ديگر شاه تهماسب پس از شنيدن خبر امدن ابراهيم به ايران، اشکرکشي در خراسان را متوقف ساخته، به عزم پايتخت و مقابله با دشمن حرکت کرد. ابراهيم پاشا نيز بعد از آگاهي از توجه شاه تهماسب به سوي آذربايجان به سبب عدم توانايي در مقابله با وي و نيز با توجه به خواست ينيچريها مبني بر حضور پادشاه در جبهه، از سلطان سليمان خواست که به ايران بيايد و هدايت سپاه را شخصاً بر عهده گيرد (روملو، همانجا). سلطان سليمان که در اواخر ذيقعد? 940ق/مه 1534م از استانبول حرکت کرده بود در 18 ربيعالاول 941ق/27 سپتامبر 1534م وارد تبريز شد (براي آگاهي از جزئيات اين لشکرکشي که به «سفر عراقين» شهرت دارد، نک: مطراقچي، جم؛ فريدونبيک، 584-587) و از آنجا به اوجان که اردوي ابراهيم پاشا در آن مستقر بود رفت و سپس آن دو به اتفاق به جانب سلطانيه حرکت کردند (مطراقچي، 216). شاه تهماسب نيز که در اين موقع در قزوين بود، بهرام ميرزا و القاص ميرزا را به مقابله فرستاد. آنها در محلي به نام قرهآغاج با ابراهيم پاشا به جنگ پرداختند، اما شکست خوردند و ابراهيم به سلطانيه آمد (روملو، 249). بارش برف سنگين و سرماي شديد ابراهيم پاشا و سلطان سليمان را از ادام? عمليات بازداشت و آن دو، ناگزير از راه ابهر، درگزين، همدان و قصر شيرين به بغداد رفتند (همانجا؛ مطراقچي، 216). ابراهيم بعد از رسيدن به موصل از محمدخان والي بغداد خواست که صلح را بپذيرد. محمدخان که از وفاداران خاندان صفوي بود، اگرچه کليد شهر را براي ابراهيم فرستاد، اما خود پل روي دجله را منهدم ساخت و از راه بصره به دزفول آمد. به اين ترتيب ابراهيم پاشا و سلطان وارد بغداد شدند (روملو، 252؛ اسکندر منشي، 1/68). هنگام اقامت در بغداد، اسکندر چلبي دفردار که از همراهان ابراهيم پاشا بود و ابراهيم او را رقيب خود ميدانست به تحريک و دسيس? وي به دستور سلطان کشته شد (منجمباشي، 3/491؛ صولاقزاده، 487؛ فريدونبيک، 592). همچنين در همين مدت سليمان و ابراهيم به برخي امور سر و سامان داده و مرقد حضرت علي(ع) و امام حسين(ع) را زيارت کردند (هامر پورگشتال، 5/151)، سپس بغداد را ترک گفتند و در 28 رمضان 941ق/2 آوريل 1535م عازم تبريز شدند (همو، 158؛ فريدونبيک، 593). در جنگ با فرستادگان تهماسب، نيروي جلودار عثماني نتوانست مقاومت کند و شکست خورد، سلطان سليمان که از اين هزيمت به سختي برآشفته بود، امرايش را مورد مؤاخذه قرار داد (روملو، 257؛ اسکندر منشي، 1/69) و بعد از ورود به تبريز به اتفاق صدراعظمش ابراهيم پاشا به استانبول مراجعت کرد.
ابراهيم پاشا، بعد از بازگشت به استانبول با نمايند? دولت فرانسه ملاقات و دربار? حق قضاوت کنسولي مذاکره کرد و عهدنامهاي ميان دو دولت منعقد شد (هامر پورگشتال، 5/160؛ جودت 1/349-351). اين عهدنامه آخرين سند تاريخي زمان صدارت ابراهيم پاشاست. وي که 13 سال و اندي با قدرت تمام کشور را اداره کرد، از چنان مقام و منزلتي برخوردار بود که در ميان وزراي عثماني نظير نداشت. ارتفاءِ از غلامي به صدارت او را دچار غرور بيش از حدي کرده بود بهطوري که خود را همطراز سلطان ميدانست و از عناوين خاص سلطنت استفاده ميکرد. مثلاً در جريان «سفر عراقين» مناديان سپاه هنگام اعلان فرمان، او را «سرعسکر سلطان» خطاب کردند که اين امر موجب اعتراض اسکندر چلبي گرديد و حتي اين موضوع را يکي از علل دشمني ابراهيم با وي ميدانند (اوزون چارشيلي، «تاريخ عثماني»، II/337؛ هامر پورگشتال، 5/161). علاق? مفرط پادشاه به او و نيز سياست و تدبير و کاردانيش او را مرد قدرتمند دولت عثماني کرده بود. خودش در اينباره به فرستادگان فرديناند چنين ميگويد: «اين دولت بزرگ را من اداره ميکنم، زيرا تمام قدرت دردست من است. من ايالتها را تقسيم ميکنم، مأموريتها را من ميدهم. پادشاه بزرگ بدون تصويب من کاري انجام نميدهد، زيرا که جنگ، صلح، ثروت و قدرت دردست من است...» (اوزون چارشيلي، «تاريخ عثماني»، II/356-357)، اما اين قدرت افزون از حد که او را به اوج اقتدار رساند عامل سقوطش نيز گرديد. سلطان سليمان که از قدرت فوقالعاد? او بيمناک شده بود، براي عزل وي در پي بهانه بود. لشکرکشي بيحاصل به ايران، اعمال خلاف قانون، بياحترامي به مقدسات در برخي مواقع، نقش وي افزايش داد تا سرانجام وقتي در شب 21 رمضان 942ق/15 مارس 1536م به روال معمول براي صرف طعام در دربار ماند و همانجا نيز به استراحت پرداخت، سحرگاه او را در بسترش مرده يافتند. گويند قرهعلي جلاد او را خفه کرد (منجمباشي، 3/491-492؛ هامر پورگشتال، 5/162-163). جناز? او در زاوي? جان فدا واقع در محل? غلطه (گالاتا) به خاک سپرده شد (رفعت، 1/21؛ عثمانزاده، 26). ماده تاريخ درگذشت او «مست لاهوت» است (ايوانسرايي، 36). ابراهيم پاشا گذشته از سياستمداري، مردي ادبدوست و شاعرپرور نيز بوده است. گرچه «فغاني» به مناسبت هجو او کشته شد، اما شاعراني مانند اميني (نوايي، 406)، خيالي (قناليزاده، 1/354 به بعد) مورد حمايت او بودند. نيز چنانکه پيري رئيس مينويسد، با کمک مالي او کتاب بحريه را تمام کرد (پيري رئيس، 7). همچنين کتاب ميسّره العلوم در قواعد زبان ترکي که توسط «قدري» نوشته شده و در 933ق/1527م به او تقديم شده است. ابن کمال نيز کتاب دقائق الحقائق را که مترادف ترکي برخي کلمات فارسي را تحقيق کرده، به او هديه نموده است (ريو، II/514؛ اوزون چارشيلي، «تاريخ عثماني»، II/595, 634؛ شيفر، 30). از ابراهيم پاشا آثار تاريخي و خيري? زيادي باقي مانده است که دو مسجد به نامهاي سلطان سليمان و ابراهيم پاشا در جزير? رودس (چليک کول، 51-53)، ساختمان ديوان همايون (اوزون چارشيلي، «نظام دياداري دولت عثماني» ، 8)، مسجد «ياغ قپان»، تکيهاي در نزديکي مسجد «قوم قاپي» که زنش محسنه خاتون به نام او ساخته، مسجد، مدره، دارالحديث، حمام و شيرآب براي استفاد? مردم در شهرهاي مکه، سلانيک، هزارگراد و قَوَله و کاخ مشهورش در ميدان اسبدواني در استانبول از آن جمله (?A).
مآخذ: اسکندر منشي، تاريخ عالم آراي عباسي، تهران، 1350ش؛ اولياچلبي، سياحتنامه، به کوشش احمد جودت، استانبول، 1314ق/1896م؛ بدليسي، اميرشرفخان، شرفخانه، به کوشش محمد عباسي، تهران، 1343ش؛ پيري رئيس، چند صفحه از کتاب بحريه، ضميم? Afetinan (نک: مآخذ فرنگي، جودت، احمد، تاريخ، استانبول، 1306ق/1889م؛ رفعت، احمد، اناث تاريخيه و جغرافيه، استانبول، 1299ق؛ روملو، حسنبيک، احسن التواريخ، به کوشش چارلز نارمن سِدون، کلکته، 1931م؛ صولاقزاده، محمد، تاريخ، استانبول، 1297ق/1880م؛ عثمانزاده، احمد نائب، حديقه الوزراء، استانبول، 1271ق؛ عطايي، عطاءاللـه (نوعيزاده)، حدائق الحقايق في تکلمه الشقايق ذيل شقايق نعمانيه، استانبول، 1268ق/1852م؛ عليشير نوايي، ميرنظامالدين، مجالس النفائس، به کوشش علياصغر حکمت، تهران، 1363ش؛ غفاري، احمد، تاريخ جهانآرا، تهران، 1343ش؛ فريدونبيک، احمد توقيعي، منشآت السلاطين، استانبول، 1274ق/1858م؛ قاضي احمد قمي، احمدبن حسين، خلاصه التواريخ، به کوشش احسان اشراقي، تهران، 1359ش؛ قره چلبيزاده، عبدالعزيز، روضه الابرار المبين بحقايق الاخبار، به کوشش سعداللـه سعيد و عبدالوهاب طاغستاني، قاهره، 1248ق/1832م؛ قناليزاده، حسن، تذکره الشعرا، به کوشش ابراهيم قوتلوق، آنکارا، 1978، 1981م؛ مرادبيک، محمدمراد، تاريخ ابوالفاروق، به کوشش عمر فاروق، استانبول، 1328ق/1910م؛ مطراقچي، بيان منازل سفر عراقين سلطان سليمانخان، به کوشش يوردآيدين، آنکارا، 1978م؛ منجمباشي، احمد، صحائف الاخبار، ترجم? احمد نديم، استانبول، 1285ق/1868م؛ هامر پورگشتال، يوزف، دولت عثمانيه تاريخي (تاريخ دولت عثماني)، ترجم? محمدعطا، استانبول، 1332ق/1914م؛ نيز:
Afetinan, A., Piri reis’in hayati weserleri, Ankara, 1983; Ayvansarayî, Hafiz Hüseyn, Vefeyat-I selati ve mesahir-I Rical, Istanbul, 1978; Celikkol, Z., Rodos, taki Türk Yeserlen ve Tarihçeleri, Ankara, 1986; ?A; Osmanli Padisahlari Ansiklo edisi, ?stanbul, 1986; Rieu, Charles, Catalogue of the Persian Manuscripts in the British Museum, Oxford, 1966; Schefer, Charles Antoine Gallan, Istanbul’a air Günlük Antiar (1672-1673), Ankara, 1973; Uzunçar?ili, I. H., »Kanuni sultan süleyman’in vezir-I âzami makbul ve mektul Ibrahim Pa?a Damadi degildi«, Belleten, Vol. XXIX, no 114, 1966, id, Osmanli devletinin Merkez ve Bahriye Te?ki?ati, Ankara, 1983; id, Osmanli Tarihi, Ankara, 1983.
علياکبر ديانت
سیستم بردهداری نظامی از سدهٔ ۹ تا سده ۱۹ میلادی به طور گستردهای در خاورمیانه استفاده میشد.
در میانههای سده ۱۴ میلادی سلطان مراد اول عثمانی برای خود ارتشی متشکل از بردگان به نام کاپیکولو تأسیس کرد. تشکیل این نیروی جدید مبتنی بر حق سلطان بر یک پنجم غنائم جنگی بود که وی اسرا را نیز جزو این سهم میدانست. بردگان اسیرشده، اسلام میآوردند و برای خدمت به شخص سلطان آموزش میدیدند. در دویشیرم (که آن را به صورت «مالیات خون» یا «جمعآوری کودکان» ترجمه کردهاند) پسران جوان مسیحی اهل بالکان را از خانوادههایشان جدا کرده، دینشان را به اسلام تغییر داده و آنها را در یکی از طبقات خاص سربازی در ارتش عثمانی به کار میگرفتند. به این طبقه از سربازان که مشهورترین شاخه کاپیکولو بودند ینیچری میگفتند. ینیچریها به تدریج تبدیل به فاکتور مهمی در حمله عثمانیان به اروپا شدند.[۱] بسیاری از فرماندهان نظامی نیروهای عثمانی، رؤسای ایالتی و حاکمان امپراتوری عثمانی مانند پارگالی ابراهیم پاشا(دستیار ویژه و صدراعظم سلطان سلیمان قانونی که درسریال muhtesemyuzyil نقش مهمی دارد) و سوکولو مهمت پاشا با همان شیوه به خدمت گرفته شده بودند.[۲][۳] در سال ۱۶۰۹ (۹۸۷) نیروهای کاپیکولو سلطان حدوداً به ۱۰۰,۰۰۰ نفر رسیده بودند.[۴] محمود دوم عثمانی در سال ۱۸۲۶ (۱۲۰۴) با اجبار، سپاه ینیچری را منحل کرد.[۵][۶]
مملوکها سربازان بردهٔ مسلمان شدهای بودند که در سدههای میانه به خلیفه مسلمین و سلاطین ایوبی خدمت میکردند. نخستین مملوکها در سده نهم به خلیفه عباسی در بغداد خدمت کردند. آنان در گذر زمان تبدیل به طبقهٔ نظامی قدرتمندی شدند که در بیش از چند مورد قدرت را در دست گرفتند. برای نمونه مملوکها بین سالهای ۱۲۵۰-۱۵۱۷ (۶۲۸-۸۹۵) بر مصر حکومت کردند. از سال ۱۲۵۰ (۶۲۸)مصر توسط دودمان بحریها که اصل آنها کیپچاکی بود اداره میشد. بردگانی که اهل قفقاز بودند و در این ارتش خدمت میکردند به تدریج گروههایی را تشکیل دادند که در مصر قیام کرده و در نهایت دودمان برجیها را تشکیل دادند. مملوکها دلیل اصلی خروج مسیحیان از فلسطین بوده و همچنین آنان مانع ورود ایلخانهای مغول از خاک ایران و عراق به سرزمین مصر شدند.[۷]
مولای اسماعیل، سلطان مراکش (۱۶۷۲-۱۷۲۷) (۱۰۵۰-۱۱۰۵) مشهور به خونریز، سپاهیانی از بردگان سیاه به تعداد ۱۵۰۰۰۰ نفر به نام گارد سیاه تشکیل داد که با استفاده از آنها کشور را مطیع خود ساخت.[۸]
یه سریال جدید show tv گذاشته به اسم mühteşem yüzyıl
به معنی صده(قرن) پر شکوه و قسمت اولشو 4 شنبه شبها نشان داد و خیلی جالب بود.من و خانواده که خیلی خوشمون اومد تاریخچه مربوط به زمان سلطنت عثمانی که در کاخ توپقاپی استانبول هستند و جریانات سیاسی و از اون جالب تر اتفاقات داخل کاخ و حرمسرا ی پادشاه عثمانی رو نشونمون میده.با دیدن این سریال خیلی ادم میتونه با فرهنگ ترکیه اشنا بشه مثلا اندیشه و بینش و رفتار و حتی غذا و پوشش و ...
لینک مناسب برای دانلود کلیه قسمت های سریال 2011 - Muhteşem Yuzyıl
بازخوردهایی از سریالmuhtesemyuzyil
از زمانی که این سریال تبلیغ شده و به اکران درآمده (تاکنون۳ قسمت)تاثیرات و بازخوردهای جالبی در جامعه داشته است...
۱- از همان اولین قسمت سریال با توجه به مطالبی که گنجانده شده عکس العمل های متفاوت گاهاْ تند و متعصبانه و علاقه مندانه از بینندگان دیده شد.
۲- اعتراضاتی به مطالب عشقی و به تصویر کشیدن آن و حتی صحت و ذروغ و یا بزرگنمایی این ذست موضوعات در سطح جامعه و برنامه های تلویزیونی مشاهده شد.
۳- جالب اینکه افزایش میل و سطح خرید جواهرات و البسه به سبک معرفی شده در سزیال به وضوح ملموس و قابل مشاهده است.
۴- فروش کتاب و بازدید از موزه ها و جستجوی اینترنتی و تعدد برنامه های تلویزیونی افزایش قابل ملاحظه ای داشته است.
در ادامه با جزئیات بیشتر میپردازم...
این آدرس سریالی که باعث شد من درخصوص عثمانی ها مطالعه کنم و تا امروز سه قسمت از سریال تاکنون اکران شده که میتوانید به طور کامل مشاهده کنید.
رسول خدا (ص) فرمود:
انسان مؤمن مانند خوشه گندم است که گاه خم می شود و گاه بر پا می ایستد (نرمش دارد) و کافر مانند درخت سرسخت و سفتی است که نرمش ندارد.
|
|